پنجم دی ماه تولد اولین پیام آور دوستی و راستی به جهانیان خجسته باد.در گرماگرم این همه اندوه و دلواپسی فرخنده گی ی سالروز زمینی شدن اشو زردتشت شاید به مدد دل هامان بنشیند. این خجسته گی خوش تان بادا.
آسمان تاريك و عريان بود ، تشنه كامِ قطره ئي روشن
از نگاهِ شهر مي باريد تيره گي هر كوي و هر برزن
باد گيسويِ درختان را شانه ي آشفته گي مي زد
بر تنِ آن ها ز عرياني ـ نيز ـ مي پوشاند پيراهن
شهر در تاريكي يِ مطلق ، كوچه ها از نور روبيده
خانه ها در خواب مي ديدند خوابِ مهتابِ نتابيده
دورتر ، آن سويِ رودِ شهر ـ رودِ خاموشي كه مي خشكيد ـ
زيرِ شولايِ سياهِ خاك ، مرده گان آرام خوابيده
خواب شان مفهوم ِ بيداري ، زنده گي در چشم هاشان سرد
خانه هاشان تنگ و تار ، اما ، قلب هاشان خالي از هر درد
خنده هاي بي صدائي بود در رگِ ناديده ي هر گور
زهرخندي بر خيالاتِ هر كه اين جا زنده گي مي كرد
زيرِ خاموش ِ كُناري پير بويِ گامِ يك شبح پيچيد
جغد زردي از سرِ شاخه گام هايِ خسته اش را چيد
چشم هايِ جغد وا رفتند ، باز از حيرت شكوفيدند
ني ني يِ چشمانِ تاريكش بر تنِ تارِ شبح خنديد
اين شبح بويِ كسي مي داد ـ بويِ ره گم كرده ئي تنها
بويِ شهر ِ ساكت و خاموش ، بويِ بيزاري يِ از دنيا
بر سرِ هر گور مي جوشيد از دو چشم ِ خسته اش اشكي
در به در دنبالِ چيزي بود ـ يك نشاني شايد از فردا ـ
در فضايِ سردِ گورستان ، جغد جيغک ناله یی سر داد
از صدايِ نابهنگامش رعشه در گام ِ شبح افتاد
دردمندانه نگاهي كرد ، چشم در چشمانِ جغد پیر
با سكوتي تلخ يك باره از نهادش بر زد اين فرياد :
« بس كن اي نابرده رنج ِ من ، بس كن اين سرنوحه ي جانكاه
آتشي در سينه ام خفته ست ، آه ... بيدارش نسازي آه ......
ميهمانِ زنده گي بودم بر سر ِ خشكيدهْ خواني چند
ميزبانم نيز وا مانده ست ، از ادامه دادنِ اين راه
آسمانم مثل ِ چشم ِ توست ـ ابري و خاكستريني رنگ ـ
مثلِ يك كابوس هول انگيز در شبي تاريك و پر آژنگ
روي دستم عمركي مانده ست ـ عمركي بيگاه و نافرجام ـ
مي كِشم دنبالِ خود ناچار ، اين مصيبت نامه ي دلتنگ
آرزو دارم رها گردم ، از خيالِ هر چه پيوندست
در نگاهِ ساكتِ اين شهر آن چه جاري نيست لبخندست
بويِ گندِ گوركن عطرست در فضايِ شهرِ بي لبخند
خسته ام ، امشب پناهم ده ، آه ..... قبرم قطعه ي چندست . »
پائيز 77 ــ دزفول

